تبليغاتX
فصل پنجم

فصل پنجم

و اما فصل پنجم....

سلام عزيزان

مرسي از همتون که منو بد جوري خجالت دادين خيلي سعي کردم از خجالتتون در بيام ولي شرمنده

 تر شدم ومرسي از يه دوست خوبم که منو به اين بازي که اين روزا بين وبلاگ نويسا مد شده (شب يلدا)

دعوت کرده ولي بايد ازش معذرت بخوام چون نمي تونم توي بازيش شرکت کنم

و يه عذر خواهي ديگه هم بهش بدهکارم چون خيلي باهاش کل کل کردم از پوني عزيز هم مي خوام اگه

 يه وقت از من ناراحت شده منو ببخشه و اينو از همتون مي خوام

يه تشکر هم به يکي از دوستام که اسم وبلاگ رو از اون گرفتم بده کارم

راستشو بخوايد اولين بار که فصل پنجم رو سا ختم  اصلا هدفم اين نبود در واقع نمي خواستم اينطوري

پيش ببرم اما دست تقدير(همون بي چاره اي که همه ي گناهامون رو ميندازيم گردنش).....

من اهل پر حرفي نيستم(آره جونه خودم)واسه همين مي ريم سراغ اصل مطلب

گفتم هدفم از  ساختن فصل پنجم اصلا اين نبود هيچکس هم نپرسيد اصلا فصل پنجم يعني چي ؟

ولي در نظر خودم بهار صورتيه با يه عا لمه پتانسيل تابستون سبز و منبع صميميت پا ييز قشنگ ولي نا

 اميد(فصلي که توش متولد شدم)

زمستون آرومه بي رنگه ولي نويده تازگي وسر زندگي رو ميده اينا ? فصلاي سال بودن  ولي فصل پنجم

چي؟!اون چه جوريه؟! چه رنگيه ؟!اصلا وجود داره....

شايد فصل پنجم من يه فصل از فصل هاي تکامل باشه شايدم آخرش باشه .يه چيزه متفاوت.

مي خواستم اينجا هم همي نو بگم مي خواستم   www.fasle5om.blogfa.com  يه فصل پنجم وا قعه

اي باشه ولي نشد حالا اين همه نوشتم واسه اينکه بگم من نا اميد نمي شم ميرم ولي شايد بازم

برگشتم با يه فصل پنجم وا قعه اي شايدم قسمت نبود(منظور همان تقدير است که در بالا به آن اشاره شد)

و اين آخرين پستي باشه که ارسال مي کنم

بازم ميگم دوستتون دارم و فرا موشتون نمي کنم

خدا حافظ

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 6:49 بعد از ظهر  توسط پونه  | 

اگه پسرا با جنبه بشن چي ميشه؟؟؟؟

يه موضوع باحال بخونين نظر هم بدينا(با اجازه ی خانوما)

 

 اگه پسرا با جنبه بشن چي ميشه؟؟؟؟

1-هر پسري فقط يه دوست دختر داشت..(و از اونجايي که تعداد دخترا خيلي بيشتر از پسرهاس سر خيلي از دخترا بي کلاه ميموند (البته الانم هستا.) و لذا جنگ جهاني سوم و چهارم بين دخترا اتفاق مي افتاد

2_هر پسري يک هفته اول دوستي به خواستگاري ميرفت پس در اين صورت دوران خوش دوستي و استرس قرار و تلفن از بين ميرفت

3_فشار بر روي دختران براي قبول شدن در دانشگاه بيشتر ميشد....کار به گيس و گيس کشي کشيده ميشد

4_بوي ترشي کشور رو بر ميداشت لذا براي شهرداري مشکلاتي زيادي به وجود ميومد

5_ازدواج براي دختران تبديل به ارزو و رويا يه شبانه ميشد (البته الانم هستا)

6_براي گرفتن گل از دست عروس خين و خين ريزي راه ميافتاد

7_مانتوها تنگ تر جورابها کوتاه تر و شلوارها برموداتر ميشد

8_شوهر مسه قند و شکر کوپني ميشد وبراي گرفتن اون صفهاي طولاني بوجود ميومد

پس نتيجه ميگيريم که اگه پسرا همين طوري بيجنبه بمونن هم واسه دخترا بهتره هم واسه تمدن بشري

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 11:39 قبل از ظهر  توسط پونه  | 

قلم جادویی

سلام

وای خدای من یه سر به این وبلاگ بزنید خیلی جالبه

قلم جادویی یه کوچولو

+ نوشته شده در  جمعه هشتم دی 1385ساعت 3:5 بعد از ظهر  توسط پونه  | 

سلام

اینم واسه اینکه بگم کریسمس مبارک بعدشم مرسی آسمون خیلی برفات خوشکل بود

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 4:30 بعد از ظهر  توسط پونه  | 

گلي سرخ براي محبوبم

سلام

ول پیشاپیش شب یلدا رو تبریک می گم

و در مورد این پست جدید راستشو بخواید من اصلا از داستانای عشقی خوشم نمیاد هیچ وقت هم

توی عمرم ازین چیزا نخوندم نمی دونم عشق گم شده و پیدا شده و بی فرجامو بافرجامو... ولی این

یکی خیلی متفاوته واسه همین گذاشتمش تو وبلاگ


" جان بلا نکارد" از روي نيکمت برخاست . لباس ارتشي اش را مرتب کرد  و به تماشاي انبوه جمعيت که

راه خود را از ميان ايستگاه بزرگ مرکزي پيش مي گرفتند مشغول شد. او به دنبال دختري مي گشت که

چهره او را هرگز نديده بود اما قلبش را مي شناخت دختري با يک گل سرخ.  از سيزده ماه پيش

دلبستگي اش به او آغاز شده بود. از يک کتابخانه مرکزي فلوريدا با برداشتن کتابي از قفسه ناگهان خود

را شيفته و مسحور يافته بود. اما نه شيفته کلمات کتاب بلکه شيفته يادداشت هايي با مداد که در

حاشيه صفحات آن به چشم مي خورد. دست خطي لطيف که نشان از ذهني هشيار و درون بين و

باطني ژرف داشت. در صفحه اول "جان" توانست نام صاحب کتاب را بيابد :دوشيزه هاليس مي نل" . با

اندکي جست و جو و صرف وقت، او توانست نشاني دوشيزه هاليس را پيدا کند. "جان" براي او نامه اي

نوشت و ضمن معرفي خود از او در خواست کرد که به نامه نگاري با او بپردازد . روز بعد "جان" سوار بر

کشتي شد تا براي خدمت در جنگ جهاني دوم عازم شود. در طول يک سال ويک ماه پس از آن، دو طرف

 به تدريج با مکاتبه و نامه نگاري به شناخت يکديگر پرداختند. هر نامه همچون دانه اي بود که بر خاک

قلبي حاصلخيز فرو مي افتاد و به تدريج عشق شروع به جوانه زدن کرد. "جان" در خواست عکس کرد

ولي با مخالفت "ميس هاليس" رو به رو شد . به نظر "هاليس" اگر "جان" قلبا به او توجه داشت ديگر

شکل ظاهري اش نمي توانست براي او چندان با اهميت باشد. وقتي سرانجام روز بازگشت "جان" فرا

رسيد آن ها قرار نخستين ديدار ملاقات خود را گذاشتند: 7 بعد از ظهر در ايستگاه مرکزي نيويورک .

هاليس نوشته بود:"تو مرا خواهي شناخت از روي رز سرخي که بر کلاهم خواهم گذاشت" بنابراين راس

ساعت 7 بعد از ظهر "جان " به دنبال دختري مي گشت که قلبش را سخت دوست مي داشت اما چهره

اش را هرگز نديده بود. ادامه ماجرا را از زبان "جان " بشنويد: " زن جواني داشت به سمت من مي آمد

بلند قامت وخوش اندام - موهاي طلايي اش در حلقه هايي زيبا کنار گوش هاي ظريفش جمع شده بود

چشمانش آبي به رنگ آبي گل ها بود و در لباس سبز روشنش به بهاري مي ماند که جان گرفته باشد.

 من بي اراده به سمت او گام بر داشتم کاملا بدون توجه به اين که او آن نشان گل سرخ را بر روي

کلاهش ندارد. اندکي به او نزديک شدم . لب هايش با لبخند پر شوري از هم گشوده شد اما به

آهستگي گفت "ممکن است اجازه بدهيد من عبور کنم؟" بي اختيار يک قدم به او نزديک تر شدم و در

اين حال ميس هاليس را ديدم که تقريبا پشت سر آن دختر يستاده بود. زني حدود 40 ساله با موهاي

خاکستري رنگ که در زير کلاهش جمع شده بود . اندکي چاق بود مچ پاي نسبتا کلفتش توي کفش

هاي بدون پاشنه جا گرفته بودند. دختر سبز پوش از من دور شد و من احساس کردم که بر سر يک

 دوراهي قرار گرفته ام از طرفي شوق و تمنايي عجيب مرا به سمت دختر سبزپوش فرا مي خواند و از

سويي علاقه اي عميق به زني که روحش مرا به معني واقعي کلمه مسحور کرده بود به ماندن دعوتم

مي کرد. او آن جا يستاده بود و با صورت رنگ پريده و چروکيده اش که بسيار آرام وموقر به نظر مي رسيد

و چشماني خاکستري و گرم که از مهرباني مي درخشيد. ديگر به خود ترديد راه ندادم. کتاب جلد چرمي

آبي رنگي در دست داشتم که در واقع نشان معرفي من به حساب مي آمد. از همان لحظه دانستم که

ديگر عشقي در کار نخواهد بود. اما چيزي بدست آورده بودم که حتي ارزشش از عشق بيشتر بود.

دوستي گرانبها که مي توانستم هميشه به او افتخار کنم . به نشانه احترام وسلام خم شدم وکتاب را

براي معرفي خود به سوي او دراز کردم . با اين وجود وقتي شروع به صحبت کردم از تلخي ناشي از تاثري

که در کلامم بود متحير شدم . من "جان بلا نکارد" هستم وشما هم بايد دوشيزه "مي نل" باشيد . از

ملاقات با شما بسيار خوشحالم ممکن است دعوت مرا به شام بپذيريد؟ چهره آن زن با تبسمي شکيبا

از هم گشوده شد و به آرامي گفت" فرزندم من اصلا متوجه نمي شوم! ولي آن خانم جوان که لباس سبز

 به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که اين گل سرخ را روي کلاهم بگذارم وگفت

اگر شما مرا به شام دعوت کرديد بايد به شما بگويم که او در رستوران بزرگ آن طرف خيابان منتظر

شماست . او گفت که اين فقط يک امتحان است!"
 
طبيعت حقيقي يک قلب تنها زماني مشخص مي شود که به چيزي به ظاهر بدون جذابيت پاسخ بدهد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 8:35 بعد از ظهر  توسط پونه  | 

من از تو بهترم،چون...

وقتي گريم مي‌گيره با شجاعت گريه مي‌كنم و اجازه مي‌دم كه روحم به آرامش برسه ...
چون برام مهم نيست كه ديگران در مورد من چي فكر مي‌كنند. 
مهم اينه كه من چي در مورد خودم فكر مي‌كنم.
و وقتي ازم مي‌پرسند چرا گريه مي‌كني؟
مي‌گم دلم گرفته مي‌خوام براي خودم گريه كنم...
و باز گريه مي‌كنم تا دلم حسابي سبك شه
به همين راحتي ...
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 11:46 بعد از ظهر  توسط پونه  | 

سلام

سلام

من همچنان پونه هستم و وبلاگم هم فصل پنجم اشتباهی نیومدید

فقط قالب وبلاگ رو عوض کردم

موفق و پیروز باشید

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 0:29 قبل از ظهر  توسط پونه  | 

زبان شيرين فارسي

 

سلام

در راستاي اينكه بايد زبان شيرين فارسي را پاس بداريم و چاره اي هم جز اين نداريم پيشنهادات زير جهت اصلاح واژه هاي فرهنگي مزاحم و بعضا نا آشنا به شرح زبر اصلاح ميگردد

غلط ننويسيم

نگوييم " وب سايت " بگوييم : رايانه جا يا تارانه

نگوييم " وب  " بگوييم : جايانه يا تار

نگوييم " وب مستر " بگوييم : صاحب تار يا تارزن

نگوييم " ايميل " بگوييم : نامه برقي

نگوييم " ايميل آدرس " بگوييم : نشاننامه برقي

نگوييم " چت " بگوييم : زر

نگوييم " چت روم " بگوييم : زرستان با زرگاه

نگوييم " مانيتور " بگوييم : نمايانه

نگوييم " كي بورد " بگوييم : دكمه گاه

نگوييم " اسكنر " بگوييم : عكس برگردان

نگوييم " پرينتر " بگوييم : چاپانه يا چاپگر

نگوييم " ماوس " بگوييم : موش

نگوييم " ديسك " بگوييم : گردالي

نگوييم " سي دي (كامپكت ديسك) " بگوييم : كامل گردانه يا كاف گاف

نگوييم " ديسكت " بگوييم : گردكي

نگوييم " هارد ديسك " بگوييم : سخت گردالي

نگوييم " نوت بوك " بگوييم : رايانه رو

نگوييم " لينك " بگوييم : چسبانك

نگوييم " مايكروسافت " بگوييم : كوچك نرم يا نرم بچه

نگوييم " اكانت " بگوييم : برات

نگوييم " ماوس پد " بگوييم : خرش گاه

نگوييم " فوتوشاپ " بگوييم : عكاسخانه

نگوييم " اينترنت " بگوييم : جهان شبكه

نگوييم " اينترانت " بگوييم : درون شبكه

نگوييم " اينترنت اكسپلورر " بگوييم : جهانگرد شبكه

نگوييم " وب براوزر " بگوييم : تارياب

نگوييم " كرسر " بگوييم : ريزينه

نگوييم " بيل گيتس " بگوييم : حساب دروازه

نگوييم " هات ميل " بگوييم : داغنامه

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 1:50 بعد از ظهر  توسط پونه  | 

نوستارگان

 

 

واااااااااااااااااای این خانومه ما که نمیشناسیمش . می شناسیم؟؟؟...

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 1:38 بعد از ظهر  توسط پونه  | 

یه شادوماد شجاع

اين پسره ۱۶ سالشم بيشتر نبوده كه دو تا عروس هم سن و سال خودشو با هم و تو يك عروسي به خونه ي بخت مي بره. تا يك زندگي تاريخي رو در كتاب تاريخ ايران ثبت كنه .

هر كدام از زوجين ِ اين مرد شجاع كه در روستاي دهميان آخرين روستا از توابع كوهسرخ كاشمر زندگي ميكردند اظهار خرسندي و علاقه مندي از اين وصلت داشتند و شا داماد هم كه خوب عامل اين دسته گل بوده خوشحال ِ خوشحال تشريف داشتن و دليل اين كارش رو هم عشق و علاقه نسبت به همسرانش ميدونست!.جالب اين جا بود كه اين جوان مرد ۱۶ ساله ابتدا با دختر عمه ازدواج ميكنه و بعد به دنبال عشق و احساس دلش ميره كه يك نفر ديگه رو هم به عنوان همسر انتخاب ميكنه در واقع اين جوان دو تا دل داشته و دنبال عشق دومش رفته و مثل يك مرد دومي رو هم اختيار كرده و به خونه ي خودش برده تا با اين دو تا كد بانو يه زندگي سراسر خوشي رو شروع كنه !!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 11:57 قبل از ظهر  توسط پونه  |